ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

وروجک کوهنورد

اندر احوالات پانزده ماهگی

ازبازی هات بگم عزیزم....  1.قایم باشک بازی رو دوست داری ولی بلد نیستی قایم بشی فقط دوست داری پیدا کنی 2.گل یا پوچم دوست داری و بازی می کنی 3.لگو چینی ام دوس داری 4.حلقه هوشتم می چینی 5.قطار بازی با صدای هوهوچی چی دوس داری وتقلید می کنی 6. عموزنجیربافو میخونم صدای حیووناشو تو می گی 7. اتل متل رو بلدی نقاشی دوست داری عکسای تو کتاباتو می شناسی بیشتر اعضای بدنتو میشناسی مثل دست وپاو گوش ومو چشم بینی دندون گوشواره بعضی آهنگای کودکانتو نصفه نیمه تکرار میکنی معذرت میخوام که الان خیلی کاراتو یادم نمیاد قول میدم به زودی ثبتش کنم ...
8 13

از دامنه شاهکارای وروجک

این کاری رو میخوام بگم حدود یک ماه پیش انجام می دادی اما مامان فراموشکار بازم یادش رفت ثبت کنه البته توام چندروزیه انجامش ندادی واونتقلید کردنه.... خاله زهرا بعضی روزا که لازم میشه میادخونه مامانی ویه سری آمپول تقویتی وضد درد رو بهش تزریق میکنه و از اونجا که تو جوجوی خونه مامانیشونی یکی دوباری این صحنه رو دیدی و ماه پیش اولین بار یه خودکاربرداشتی وتریپ آمپول زنی ومیگفتی جیز جیز.تا دیروز که دوباره یه بار دیگه اینکارو انجام دادی من تو آشپزخونه بودم که دیدم یه چیز نوک تیز پیدا کردی و هی به پام فشارش میدی و میگی جیز جیز بعدش میگی اوم اوم یعنی صدای گریه ی منو در میاری  کف کردم از این کارت طلاجونم.حالا ماجرا به اینجا که ختم نشد واسه ...
11 13

اولین برف کوچولوی زمستون

(شرمنده اتم عزیزم که پست هارو دیر آپ میکنم ....بوس بوس) سلام وصدسلام.... قبلا گفتم دخمل من عاشق برفه و و و ولی برفم نمیاد... تا اینکه دیروز غروبی یه عالمه سرما ریزه از آسمون می اومد من دوست داشتم این سرما ریزه ها برف بشن که بعد یکی دو ساعتی شدن ثمینم از دیدن برفا خیلی خوشحال شد گرچه که خیلی کم بود ولی بود دیگه نمیشه منکرش شد دیگه... ما که ترسیدیم تا برف بعدی که شاید من نباشم و اگه باشم شاید برف نباشه خلاصه بگم دستپاچه شدیمو زود از این یه کوچولو برف عکس انداختیم(عکسامونم خوب نشد) وتموم اون شب وروز بعدش عشق من می گفت بف بف بف.. ...
14 13

خداحافظ ایام محرم وصفر

این روزا تومراسم عزاداری سیدالشهدا (ع) که تو خونه مامانی زهراخاتون برگزار میشه شرکت میکنیم روزای آخرماه صفر شده تو هرروز شیرین زبون تر میشی... اذیتات و بی قراریات کمتر شده بیشتر با خودت سرگرمی بعضی وقتام مثل این عکس که مشغول پختن حلوا واسه روضه مامانی بودم بدون هیچ بهانه گیری اینطور خودتو سرگرم می کنی..... بدون شرح با انجام حرکت مسگری در راستای تناسب اتدام ...
15 13

از دامنه سخنوری های دنیای من ثمین

این پست سخنوریات مربوط به پانزده ماهگیته البته یه عکس از اولین نقاشی که من ازت ثبت کردم آخر پست واست میذارم که مال چهارده ماهگیته ولی گمش کرده بودم حالا پیداش کردم چاچایی(چایی) پاپایی(کفش و دمپایی ) توپ ددا(رضا) بدو گل بد باشه آآآآآ(کلاه) دیدی دق دقی(نقاشی) دایزه(جایزه) هستم(هدم)این رو موقعی که بابا جون میخواد دلستر بخوره ازت می پرسه میگه ثمین دلسترو هستی؟توام میگی هدم!! باد(هرچیز گرد وبادکنک رومیگی.. باد) علی(ااالی) پر(پروانه) طوطی بوچه(مورچه) اینم اولین نقاشی ثبت شده ات(البته تو 13ماهگی ام همین نقاشی رو کشیده بودی اما من ثبتش...
21 13

بازی هایی که تو این ماه انجام دادیم

8.خمیر بازی.. بازی بازی با خمیرای مامان پز.. سخت نبود کمی روغن +آرد+آب میشه خمیر .کمی رنگ غذا حالا میشه خمیر بازی... خیلی خوب بلد نیستی با خمیرا بازی کنی ولی1. تو دستت ورزشون میدی 2.روی خمیرا میکوبی تا پهن بشن3. روشون با قالبایی که در اختیارت می ذارم قالب می زنی 4.با لوازمی مثل چنگال روی خمیرا طرح می ندازی یا سوراخشون میکنی5. بیشتر ازمن میخوای واست یه چیزایی بسازمم و اون چیزا اول نی نی بعد دتاره(ستاره) بعد جوجه بعد باد(بادکنک)...وبه همین منوال میگذره... 9.واما سایه بازی.. این بازی رو باباجون شبا قبل خواب باهات انجام میده اولین بار که باباجون این بازی رو انجام دا...
23 13

ازجمله کارات....

این روزا سرماخورده ای . بابا ای ویروسا دست از سرمون بردارین دیگه خسته شدیم... منم که مامانتم  این روزا باهم درگیر سرماخوردگی شدیم... خداروشکرروبه بهبودیم... وقتی در عالم گیجی سرماخوردگی لونه ی مورچه های بیچاره رو کشف میکنی.... روز به روز قد میکشی و منم قد کشیدن درخت آرزومو میبینم... وقتی  به خاطر قد کشیدنت ربدوشاپت اندازه ات میشه وکم کم باحوله نوزادینت خداحافطی کردی... یکی دو روز پیش نوبت دکتر داشتم وتوخواب بودی ومن تلاش می کردم که بیدارت کنم تا به موقع برسیم وتورو طی چند مرحله بیدارکردمو تو دوباره می خوابیدی واینم نتیجه اش البته قابل عرض که ساعت 11صبح بودا !!!! ...
23 13

تحیر کودکانه

واین هم تحیر کودکانه دردانه هایمان که از اول این میهمانی تو کف این عروسک مونده بودن.... موضوع از این قرار بود که منو ثمین با خاله فاطمه جون و ماهرخ با خاله مریم که هنوز نی نی نداره قرار گذاشتیم  بعدازظهر یه سربریم خونه خاله الهام(ما همه هم دانشگاهی بودیم) نمیدونم چی این عروسک  شمارو به این روز در اورد که ما تقریبا هیچی از این دور همی نفهمیدیم چرا که همش تو استرس بودیم که شاید یکی از شما دوتا وروجک بایک حرکت غافلگیرانه ما رو شرمنده خاله الهام کنه ولی آخرش به خاله گفتیم واسه برنامه بعدی این قدیسه رو یه جایی سربه نیستش کنه.... واینم عکس ماهرخ که با دیدن لنز دوربین خودش ژست میگره و میگه خاله ازمن یه عکس بگیر.. ...
26 13